خرید بک لینک

سخنان بس زیادی هست که در این دل پر سوز و گداز منتظر مانده تا قلم بر سیطره کاغذ بگسترد و خط به خط کاغذ را سیاه کند ولی آنچه قلم را از نوشتن تمامی آنها باز می دارد دستان ناتوانی است که انتظار می کشد تا توانگری دستان پر توانش را به سوی او دراز کند و گرمایی از قدرتش را به او بخشد.

و زبانی که همچون برگهای ریزان خزان دست از سخن گفتن کشیده است و تنها به آن سو می رود که شاید در ناکجای دریای نیستی، هستی را فریاد زند و دل تنگ و گرفته از هستی بیهوده ای که تنها در طوفان رسوایی به سوی گردبادی سرگردان است به جای حرکت به ناکجا به آنجاکه تو هستی فریاد با تو بودن را سر دهد.

در این میان من هستم و قلبی آکنده از معصیت و خدایی که آغوش مهربانی اش همیشه برایم باز است و به حرمت خوبانش محبتش را از من دریغ نمی کند و من را به سمت و سوی راهی که شایسته روندگی است می راند.

آری در میان راه همسفرانی داشتم که بعضی عقب تر از من بعضی جلوتر از من و بعضی همگام با من در این مسیر پر مهر در سیر و سلو ک بودند.

حرکت می کردم به سوی راهی که انتهایش چنان نورانی بود که دیدگان پرگناهم از تماشایش شرم می کرد و در این میان تو را دریافتم که اگر چه می بایست جلوتر از همه راه می رفتی ولی ماندی تا مرا همراهی کنی و دوستی با تو قصه غریبی است که لحظه لحظه اش حکایت عاشقانه ای را بیان می کند و لحظات عمر غریب تر ازآن است که قصه غریبی حکایت شود.

همسفر مهربان! باش و همراهی ام کن تا آن لحظه که در شاخسار وجود نورانی ات ارشاد شوم و ادب را سایه گستر وجودم کنم تا لحظه وصال به اوج قله ای که زمزمه اش یاهوست و چون خوب گوش دهی می شنوی این زمزمه را:

ملت عشق از همه دین ها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست

برچسب: همسفر,مهربان,خدایا, نویسنده: رها محمدپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 1:36

صفحه بندی