سخن بس بسیار و توان گقتنش اندک ، زبان بس گویا و توان گفتنش اندک تر از آنکه بخواهد تنها حرفی از کلامی را بیان کند ….
در تنهایی بی فردایی قدم می زدم که ناگاه سستی تمام وجودم را فرا گرفت و مرا وارد بر صحرایی نمود که جز چند خرابی و ویران شده ای از آبادی هایی که با دست خود ساخته بودم چیزی نیافتم و دیدم درختانی را که سبزیشان را از کف داده و جز مرگ در شاخه هایشان چیزی جریان نداشت و جویبارهایی را که خشک جز سنگریزه ای چیزه همراه نداشتند و چون به سر در خانه ای نگریستم به عمق ویرانی اش پی بردم…
قدم زنان سراسیمه و آشفته از این سو به آن سو می رفتم که ناگه حرکت بی جهت ابرهای آسمان که تنها آیت و نوید و بارانی را می دادند که نیازمند رکعتی نماز استسقاء و شکر بودند مرا به حیرت درآورد .
سپس از شدت تشنگی به گوشه ای دویدم تا با خدای مهربان تر از مادرم راز دل گویم ، بر فرازی از خانه های ویران رفتم تا به خدا نزذیک تر شوم که دیدم آبادی سرسبزی را که مردمش خروار خروار ایمان را در دشت دیند اری به پشت می گذاشتند و به سوی خانه هایی از نور می بردند و چون خوب نگریستم تو را نیز آنجا دیدم …
دستان پر نیازم را به سوی دادار بی نیاز دراز کردم و گفتم که خداوندا مرا به آنجایی ببر که مردمش صداقت را پیشه خود ساخته اند و در کوله بار شان رحمت بی حد و منتهایت را همراه دارند…
برچسب: جاده,
نویسنده: رها محمدپور