پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی. آهسته آهسته می خزید، دشوار و کند. لاک پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در آسمان پر زد و لاک پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست. کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی. من هیچ گاه نمی رسم. هیچ گاه… و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی. خدا لاک پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد، کره ای کوچک بود و گفت: نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست، فقط رفتن است، حتی اگر اندکی، و هر بار که می روی، رسیده ای و باور کن آنچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی، پاره ای از مرا. خدا لاک پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور. لاک پشت به راه افتاد و گفت: رفتن. حتی اگر اندکی و پاره ای از ” او ” را بر دوش کشید.
نويسنده :صبران صبور
تاريخ: دوشنبه ۱۳۹۶/۱۰/۱۱ ساعت: 12:31
برچسب:
نویسنده: رها محمدپور