
ساعتها یه گوشه حرم اشک ریختوقتی برگشت به کفشداری تا پوتینهاش رو بگیره دید واکس زده و تمیزند.کفشدار با جذبه با اون هیبت و موهای جوگندمی وقتی پوتین هاش رو داد نگاهی به چشم سربازکه هنوز خیس و قرمز از گریه بود کرد وگفت چی شده سرکار،که با لباس سربازی اومدی خدمت آقا؟سرباز گفت:من بچه خورستانم اونجا کمک خرج پدر پیرم وخانواده فقیرمم هیچکس رو ندارم که انتقالی بگیرم نمیدونم چکار کنم..........کفشدار خندید و...
ادامه مطلب